هارمونی آبی

گاهی باید چیزی گفت

بال که نداشته باشی فرقی نمیکند

....
فرقی نمیکند که درون قفس باشی یا زندانبانش
بال که نداشته باشی فرقی نمیکند
تو به فکر بال باش
کلیدش با من

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات () |

نمیدونم این خاصیت غربته یا تنهایی یا تنهایی تو غربت؟
که واسه فرار از این وضعیت رو میاری به اینکه انعطاف زیادی تو روابطت با آدمها نشون بدی. که بذاری عقاید تو رو به نقد و چالش بکشن. هر وقت و هر لحظه.
که عادت کنی تو رو بخاطر بعضی تفاوتهات مضحکه کنن و تو ساکت بشینی و گوش کنی. گاهی بحث کنی راجع به نظام ارزشیت اما اونا نیومدن که بشنون. اومدن که بگن. بگن و بگن و بگن تا موضعت عوض شه.
تلاش بیهوده ایه.
چرا راحتم نمیذارن؟
خسته ام از دنیایی که باید لنگه اش باشی وگرنه مثل سلول سرطانی پست میزنن.

خسته ام از رفتارهایی که با حرفهام میشه. چرا باید وقتی یه استتوس میذارم اوج فهم آدمهای دور و برم پیدا کردن شوخیهای جنسی توش باشه؟

دلم تنگه. تنگ همه اونایی که یه دریا احساس منو از یه کلمه ام میفهمیدن و یه دنیا احساس واسه همون یه کلمه خرجم میکردن.

دلم تنگته.
دلم تنگتونه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات () |

  • فیس بوک رو باز میکنم بدون فیلترشکن. بهم پیغام میده:" شما از جای ناشناسی وارد شده اید و باید هویت شما احراز شود. " انگار فیس بوک هم عادت نداره ایرانی جماعت بدون VPN واردش بشه.
  • آنلاین میشم، هیچکس نیست. مگه اونجا ساعت چنده؟! 3 بعد ازظهر. پس چرا هیچکی نیست؟!  آها امروز پنجشنبه است. وای من عاشق پنجشنبه هام. پس چرا حسش نکردم!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

 

در حال حاضر بنده یک عدد چای کیسه ای در دهان خود دارم* در حالی که نخ آن از گوشه دهانم آویزونه. و به این فکر میکنم اگه یکی از همکاران محترم در اتاق رو باز کنه این صحنه رو چه جوری توجیه کنم؟! متفکر

* حتما میدونین که چای خشک برای رفع بوی سیر استفاده میشه. و وقتی امکانات کمه خب آدم خلاقیتش شکوفا میشهنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

 

کالیگولا را نمیبینم، در آن غرق میشوم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات () |

 

تو زندگی هر آدمی یه روز از سال خورشید واسش درخشانتر می تابه. و هر سال فقط یه روز شانس این رو داری که معجزه اش رو حس کنی.

امروز روز من بود.*
امروز بیست و هفتمین گردش کائنات به گرد من تمام شد.

* مرجان جونم تو کاملا درست گفنی چشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۸ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

 

صرف اینکه بیست و چند تا کروموزوم چپ و چوله به بچه اش داده دلیل نمیشه که اسمشو بذاری پدر.

تازه ادعا هم میکنه که قضیه کروموزومها یهویی پیش اومده.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

نه پای رفتن داشتم نه جون موندن.
حالا که پام رفتنی شده همه جونم میخواد که بمونم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات () |

I don't know you but I want you
All the more for that
Words fall through me and always fool me
And I can't react
 
And games that never amount
To more than they're meant
Will play themselves out

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You've made it now

Falling slowly, eyes that know me
And I can't go back
Moods that take me and erase me
And I'm painted black
 
You have suffered enough
And warred with yourself
It's time that you won

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you had a choice
You've made it now
 
Falling slowly sing your melody
I'll sing along

 

****************
p.s. I paid the cost too late, now you're gone

 

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات () |

نه الان وقتش نیست..
باور کن موقع خوبی رو واسه این ماجراها انتخاب نکردی..
گوش بده به حرف بچه جان..
گوش بده به حرف..
.... 

اوهوی حواست کجاست؟! با تواماااااااااا!

ای بابا دل هم دلهای قدیم!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۳ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |


Design By : Night Skin