داشتم با مامان اینا حرف میزدم که تلفنشون زنگ خورد و خبر دادن که یکی از فامیلها که پسری همسن و سال منه تصادف کرده و فوت شده. چهره شوکه شون اذیتم کرد. اینکه مامان میگفت مامانش چی کار کنه؟! میمیره. هر مادری تو همچین موقعیتی خودشو میذاره جای طرف. اینکه اگه بچه ام طوریش بشه من چی میشم.
دلم سوخت. به این فکر کردم که یکی اینور دنیا هر روز و هر لحظه دنبال فرصته واسه نبودن، یکی دیگه اونور دنیا لابد دنبال زندگی کردن بوده. ( شایدم نبوده. کسی چه میدونه. اما مغز من به ایجاد این پارادوکس نیاز داشت.)
بعدش به خودخواهی خودم فکر کردم و اینکه من راحت میشم و اطرافیانم داغون. یه کم بعدتر به مفهوم خودخواهی فکر کردم. آیا اینکه من باشم فقط برای اینکه اطرافیانم اذیت نشن از شوک یهو نبودنم، خودخواهی اونا نیست؟

اصلا کل زندگی یه توره که از بهم گره خوردن خودخواهیا ساخته شده. گیر کردی توش. وقتی بتونی یکی یکی این خودخواهیا رو ببری، بری جلو تا برسی به خودخواهی آخر: خودخواهی خودت نسبت به خودت. وقتی اون رو هم بریدی زندگی از این بند آزاد میشه و در فضای لایتناهی تا ابد جریان پیدا میکنه.

/ 1 نظر / 7 بازدید

آفرین تعبیر خیلی خوبی از شخصیت و خودخواهی انسانها کردی برام تازگی داشت