توی ماشین نشسته بودم. کنارم یه کوه بلند بود. یهو یه صدای مهیبی اومد. چشمامو که باز کردم همه جا تیره و تار بود. فضای خفه و کن فیکون شده. نگاه انداختم به کوه. یکی انگار گفت یه هواپیما سقوط کرده روش و از اون بالای کوه  همه کوه رو که یه سراشیبی تند بود سر خورده اومده پایین. همه چی و همه جا داغون شده بود. معلوم نبود کسی زنده هست یا نه. برگشتم و از شیشه عقب ماشین پشت سرمو نگاه کردم. ظاهرا انفجار و خرابی تا فاصله یک قدمی ماشین اومده بود و بعد یهو به طرز معجزه آسایی متوقف شده بود. همش داشتم فکر میکردم اگه تو ماشین نبودم قطعا زنده نمیموندم.

/ 1 نظر / 4 بازدید
لیلي

زندگی حکمت اوست چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت